شــــــــــــــــــــــــــــــعـــــــــــــر

من دلم می خواهدخانه ای داشته باشم پردوست.کنج هردیوارش دوستهایم بنشینندآرام،گل بگو،گل بشنو...

+ مــــــــــــــــــولا نا ی بـــــــــــــــــــلـــــــخ

مولانا جلال الدین محمد بلخی

بشنو از نی چون حکايت می کند

 

بشـو از نی چـون شـکایت می کــنـد

از جـــدایـیـها حــکایت میکــنــد

کــز نیـستــان تـا مــرا بـبـریده انـد

در نـفـیــرم مـرد و زن نـالـیـده اند

سیـنه خواهــد شرحـه شرحـه از فـراق

تـا بـگـویـم شـرح دردِ اشــتـیاق

هـر کـسی کـو دور مانـد از اصل خویـش

باز جـویـد روزگار وصـل خـویـش

مــن به هــر جـمعـیتی نالان شـدم

جـفـت بـد حـالان و خـوش حـالان شـدم

هـر کـسی ا ز ظـن خـود شـد یار من

از درون مـن نـجـسـت اسـرار مــن

سر مـن از نالهء مـن دور نیـست

لـیـک چـشم و گــوش را آن نـور نیـسـت

تـن زجـان و جـان زتـن مسـتـور نیـسـت

لـیـک کـس را دیـد جـان دســتـور نیـسـت

آتـش اسـت این بانگ نای و نیسـت باد

هـرکـه ایـن آتـش نـدارد نیـست بـاد

آتش عـشـقـسـت کانــدر نی فــتـاد

جـوشـش عـشـق اسـت کانـدر می فـتــاد

نی حـریـف هـــرکــه از یـاری بـریـد

پـرده هـایـش پـرده هـای مـا دریــــد

هـمچـو نی زهـری و تریـاقـی کـه دیـد ؟

هـمـچـو نی دمـســازو مشــتـاقـی کـه دیـد

نی حـدیـث راه پـر خـون مـیـکــند

قــصه هـای عـشق مـجـنون میـکــند

دو دهان داریم گویا هـمچو نی

یک دهان پنهانسـت در لبهای وی *

یکـدهان نالان شـده سـوی شـما

های و هـوئی در فکـنـده در سـما *

لیک داند هـر که او را منظر اسـت

کاین دهان این سـری هم زآن سـر اسـت *

دمدمه ایـن نای از دمهای اوسـت

های و هـوی روح از هـیهای اوسـت *

محـرم این هـوش جـز بی هـو ش نیسـت

مـر زبان را مشــتـری جـز گـوش نیـسـت

گـر نبـودی ناله نی را ثـمـر

نی جهانرا پـر نکردی از شـکـر *

درغـــم مـا روز هـا بیــگاه شـــد

روز هـا بـا ســوز هـا هــمـراه شـــد

روز هـا گـر رفـت گـو رو باک نیست

تـو بـمــان ای آنکه چـو ن تـو پـاک نیـسـت

هـر که  جـز  ماهی  ز  آبش  سـیر   شـد

هــرکـه بی روزی اسـت روزش دیـر شـد

در نیــابــد  حـال  پـخـــتـه  هــیـچ  خــام

پــس ســـخــن کــوتـا بـایــــد وا لـســــلام

باده در جوشـش گـدای جوش ماسـت

چرخ در گردش اسـیر هـوش ماسـت *

باده از ما مسـت شـد نی ما از او

قالب از ما هـسـت شـد نی ما از او *

بر سـماع راسـت هـر تن چیر نیسـت

طعمه هـر مرغکی انجیر نیسـت *

بند بگسـل، باش آزاد اى پسـر

چند باشى بند سـيم و بند زر

گر بريزى بحر را در كوزه‏اى

چند گنجد قـسـمت يك روزه‏اى

كوزه‏ى چشـم حريصان پـر نشـد

تا صدف قانع نشـد پـر در نشـد

هـر كه را جامه ز عـشـقى چاك شـد

او ز حرص و عـيب، كلى پاك شـد

شـاد باش اى عـشـق خوش سـوداى ما

اى طبيب جمله عـلتهـاى ما

اى دواى نخوت و ناموس ما

اى تو افلاطون و جالينـوس ما

جسـم خاك از عـشـق بر افلاك شـد

كوه در رقـص آمد و چالاك شـد

عـشـق، جان طور آمد عاشـقا

طور مسـت و خرّ موسى صاعـقا

سّـر پنهان اسـت اندر زیر و بم

فاش اگر گویم جهان بر هـم زنم *

آنچه نی میگوید اندر این دو باب

گر بگویم من جهان گردد خراب *

با لب دمسـاز خود گر جفـتمى

هـمچو نى من گفـتنيها گفـتمى

هـر كه او از هم زبانى شـد جدا

بینوا شـد گر چه دارد صد نوا

چون كه گل رفـت و گلسـتان در گذشـت

نشـنوى زآن پس ز بلبل سـر گذشـت‏

چونکه گل رفـت و گلسـتان شـد خراب

بوی گل را از که جوئیم از گلاب *

جمله معـشـوق اسـت و عاشـق پـرده‏اى

زنده معـشـوق اسـت و عاشـق مرده‏اى

چون نباشـد عـشـق را پـرواى او

او چو مرغى ماند بى ‏پـر، واى او

پـر و بال ما کمند عـشـق اوسـت

مو کشـانـش میکشـد تا کوی دوسـت *

من چگونه هـوش دارم پيـش و پـس

چون نباشـد نور يارم پيـش و پـس

نور او در یَـمن و یَـسـر و تحت و فوق

بر سـر و بر گردنم چون تاج و طوق *

عـشـق خواهـد كاين سـخن بيـرون بود

آينه غـماز نبود چون بود

آينه‏ ات دانى چرا غـماز نيسـت

زآنکه زنگار از رخش ممتـاز نيسـت

آینه کـز زنگ آلایـش جداسـت

پـر شـعاع نور خورشـید خداسـت *

رو تو زنگار از رخ او پاک کن

بعـد از آن آن نور را ادراک کن *

این حقـیقـت را شـنو از گوش دل

تا برون آئی بکلی زآب و گل *

فهم اگر دارید جانرا ره دهـیـد

بعـد از آن از شـوق پا در ره نهـیـد *‏

 

                                                 
نویسنده : عبدالکبیر ایماق ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک