مادر، ای مهربانترین خلقت هستی ، روزت مبارک
مادر تو در زیبایی سیرت، گلی. باید بگویم کهبرتری. باید بگویم اقیانوس مهری...نه، مهرتجهانگیر است. بگویمآبشار عاطفهای... نه،عطوفت تو در همه دنیا جاری است چه گویمتکه به هر چه اشارت کنم نشانی از تو دارد. مادرآغوشت کانون عشقی است که هیچ عاشقی نتواندتوصیف کند. هیچ مهرورزی نتواند مهربانی آن راتعریف کند. خدایا سپاس و ستایش تو را سزاستکه ماوراء نقطه عطف پیدایش زیبایی، صفا، مهر و ازهمه بالاتر عشق را ،مادر قراردادی. آری! لیاقت مادر راسزاست که واجب است بهشت را زیر پای اوجستجو کنم. کدام بهشت، همان بهشتی که گلهایش طراوات و شادابی باغ دامان مادر رادارد. همان بهشتی که همه ملائک ثنا گوی یکلحظه بی خوابی مادر است بلی! بهشتی که درپرورشگاه نوازش آن انبیاء و اولیاء تعلیم و تربیتمیبینند. بهشتی که از فروغ روشنایی آندانشمندان زیادی تجسس و کشفیات داشتهاند تاجهان رو به پیشرفت گذارد، بها دارد و بهایشعنایت خدای یگانه است که مادر نامیده شد.
مادر میبوسمت و این بوسه برگونه تمام جهانهستی است. مادر میبویمت که عطر تجلی جنتمیباشی مادر مقامت آنقدر والاست که خانه کعبهبه روی تو باز میگردد تا علی را در فضای ایمان بهدنیا آوری. ای مادرم!صبح، دیدگانم را به روی تومیگشایم تا گشایش روزیم باشد، غروب را با یاد تودیده فرو میبندم که در رویا دست در دست توتفرج نمایم. زندگیم را مدیون تو میدانم چرا کهلحظه لحظه زمان زندگیم با تیک تیک قلبت گرهخورده است. چون دانسته و میدانم هر آننگرانم بودی و با زمین خوردنم مطمئن هستماحساس درد میکردی و با شادیم شادمانمیشدی. گرچه یک روز و آنهم سالروز ولادتبیبی دو عالم را روز مادر قرار دادهاند لیکنسال، درسی از تو میگیرد. بهارش، تابستانش،پاییزش، زمستانش همه دست نوشتههای تو راورق میزند. شایسته همه گونه قدردانی هستی.همه گلهای جهان مفروش پایت باد و همهنغمههای جهان ترنم لالایی تو را زمزمه میکند.روزت مبارک مادر
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است :
”" لذت یک لحظه مادر داشتن “”
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقد مثه بچگیام لالاییاتو دوست دارم
سادگیاتو دوست دارم ، خستگیاتو دوست دارم
چادرنماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب ، اگه بد با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالاییاتو دوست دارم بغض صداتو دوست دارم..
مادر ای والاترین رویای عشق
مادر ای دلواپس فردای عشق
مادر ای غمخوار بی همتای من
اولین و آخرین معنای عشق
زندگی بی تو سراسر محنت است
زیر پای توست تنها جای عشق
مادر ای چشم و چراغ زندگی
قلب رنجور تو شد دریای زندگی
تکیه گاه خستگی هایم توئی
مادر ای تنهاترین مأوای عشق
یاد تو آرام می سازد مرا
از تو آهنگی گرفته نای عشق
صوت لالائی تو اعجاز کرد
مادر ای " پیغمبر زیبای عشق "
ماه من پشت و پناه من توئی
جان من ای گوهر یکتای عشق
دوستت دارم تو را دیوانه وار
از تو احیاء شد چنین دنیای عشق
ای انیس لحظه های بی کسی
در دلم برپا شده غوغای عشق
تشنه آغوش گرم تو منم
من که مجنونم توئی لیلای عشق
زهرا ریاحی
برای تو ای دوست
سروده ام غزل غزل، به یاد یار مهربان برآمده ز جان من ، ترانه های جاودان
تمام روزگار من، گذشت در خیال دوست به انتها رسیده عمر و یار من مرا بخوان
هنوز دوست دارمت نرفته ای ز یاد من اگر نبودمت به یاد بوده ای به روح و جان
طبیب درد عشق من،دوای درد جان و تن کشیده ای به خاک و خون،دل مرا در این جهان
به نام تو برای تو،تمام شعرهای من که نام و یاد پاک تو ، زد آتشم به آشیان
نکش مرا به قهر خویش یار دلربای من از انتظار و صبر من ، نمانده بیش از این توان
به لطف کن نوازشم که انتهای سازشم رخ نکوی خویش را، مکن ز من دگر نهان
به هادی از وفا مگو ، ندیده از کسی وفا به جز غم و شب و از این ستارگان آسمان
فراق دوست
رخساره همچو برگ خزان شد ز هجر یار
هجران بلای جان شد و اندوه روزگار
خوابم نمی برد ز فراق نگاه دوست
دردم نهان و اشک دو چشمانم آشکار
در دیدگان خون شده ام نقش فراق بین
اشکم روان و دیده چو دریا و غم کنار
خواهم کنم فدای تو ای دوست ، جان خویش
در جان من خیال جمال تو یادگار
تعبیر عشق را چو ندانی ، مگو سخن
عاقل همیشه هست شکیبا و بردبار
تن شد نحیف و جان به لب آمد ز هجر دوست
خواهم روم به باغ وصالش در این بهار
نومید شد دلم ز وصال کهن نگار
طی شد تمام عمر و جوانی در انتظار
سحر در اشتباه جوانی شدی فنا
اینک غم است در دل دیوانه پایدار
شاه دلم گدا مکش ، من شده ام گدای تو
گر چه ستم کنی به من،جان و تنم فدای تو
مهر تو از وجود من ، با غم دل نمی رود
مهر منت به دل نشد ، هر چه کنم برای تو
از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شود
مشکل تو وفای من ، مشکل من جفای تو
کن نظری که تشنه ام ، بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس ، جز رخ دلربای تو
جان من و جهان من ، روی سپید تو شدست
عاقبتم چنین شود ، مرگ من و بقای تو
از تو برآید از دلم ، هر نفس و تنفسم
من نروم ز کوی تو ، تا که شوم فنای تو
دست ز تو نمی کشم ، تا که وصال من دهی
هر چه کنی بکن به من ، راضی ام از رضای تو
قطره قطره عشق دریا شد !
اگر دریا از جزر و مد و موجش گذشت من هم از تو می گذرم
اگر پرستو از بال پروازش گذشت من هم از تو می گذرم
تو از من عاشقانه می گریزی و
من بسان سایه ای عاشقانه تر به دنبال تو
دریا بدون امواجش باتلاق می شود و
من بدون تو صخره ای سر در گریبانم
پرستو بی بال می میرد و
من بدون تو ماهاست که مرده ام
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند عشق می خواهم عذابم می دهند
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
آه در شهر شما یاری نیود قصه هایم را خریداری نبود
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
هیچ کس از حال من پرسید؟ نه هیچ کس اندوه مرا دید ؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز را با من سر نکرد
چند روز هست که حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم